روی سرامیکهای مشکی و خاکستری خیابان راه میروم و به تو فکر میکنم؛ به این که این کلیشهایترین جملهی ممکن برای شروع یک نوشته است که میتواند از سرم بگذرد. مغزم سفید است، سفید سفید. پرت میشوم به روزهای دبیرستان و زنگهای انشا و آن نوشته و یادداشت «معلم» و منی که در آسمانها بودم و اویی که نمیدانم کجا بود و هنوز هم. خواب دیشب یادم میآید و حال صبح، که به قول دوستی اخم خاصی کرده بودم، بدتر از همیشه، که خندهای کردم و گفتم خوب نخوابیدم. روی سرامیکهای مشکی و خاکستری خیابان راه میروم و به بچگیهای تو فکر میکنم که خط وسط کاشیها را میگرفتی یا لبهی جدولهای خیابانها را و میرفتی. به این فکر میکنم که دست تو هم مثل همهی بقیه نمیرسد به این نوشتهها و اگر هم رسید، پرتتر از آنی که بشناسی این من را، گیرم هر خطش اشارهای باشد به حرفی، خاطرهای، نوشتهای، چیزی. چه خوب میشد اگر بودی. اصلاً شاید اگر بودی هیچ وقت آن خواب لعنتی را نمیدیدم. شاید که نه، اگر بودی حتماً این روزهای تنهایی راحتتر سر میشد؛ تنهایی، تنهایی، تنهایی عریان...
انسان زاده شدن تجّسدِ وظیفه بود:
توانِ دوست داشتن و دو
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
تاريخ: يکشنبه
30 آبان
1395 ساعت: 0:11